|
|
||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||
|
مرگ يك امر طبيعي است كه مانند تولد، رشد كردن، ازدواج، بچه دار شدن و غيره براي همه ما اتفاق خواهد افتاد ولي خيلي از ما انسانها به مسئله مرگ فكر نميكنيم و با فكر نكردن به مرگ سعي در انكار آن ميكنيم. در تمام مراحل زندگي ما خود را براي راهي شدن و قدم نهادن به آن مرحله آماده ميكنيم. براي مثال زماني كه به مدرسه خواهيم رفت، تمامي موارد لازم به دانستن را ياد ميگيريم و يا زماني كه ازدواج ميكنيم و با بچه دار مي شويم، خود را براي انجام و روبرويي با مراحل مختلف آماده ميكنيم. اما براي مرگ اينطور نيست، هميشه سعي مي كنيم به مرگ و حضورش فكر نكنيم و به اين كه براي ما هم يك روز مرگ خواهد آمد، فكر نكنيم.شايد زماني كه عزيزي را از دست ميدهيم و يا ميشنويم كه شخصي مرده است براي مدتي به مرگ و حضورش فكر كنيم ولي دوباره به انكار كردن آن ميپردازيم
يكي از دلائل براي انكار و نفي كردن مرگ اين است كه ما در هر مرحله از زندگي با خود فكر ميكنيم كه شانس دوباره اي براي آن مرحله داريم. براي مثال اگر ازدواجمان موفق نبود يا آنچه ما در نظر داشتيم نبود ميتوانيم دوباره ازدواج كنيم، يا اگر بچه دار شديم و بچه ما جنسيتي كه ما ميخواستيم نداشت يا چيزي بر خلاف خواسته ما بود دوباره بچه دار ميشويم. البته لازم بذكر است كه اين افكار حقيقي و درست نيست زيرا كه هر لحظه اي از زندگي را كه ما از دست ميدهيم هرگز باز نميگردد ولي با اين افكار ما به خود آرامش ميدهيم كه اگر اتفاقي در مرحله اي از زندگيمان بر خلاف خواسته ما شد ما شانس دوباره اي داريم، اما در مورد مرگ چنين نيست، ما ميدانيم كه پس از مرگ شانس دوباره اي نيست. حتي كساني كه اعتقاد دارند كه چندين بار بدنيا آمده و دوباره ميميرند، ميدانند كه به اين شكل و شرايط دوباره متولد نمي شوند. دانستن اينكه پس از مرگ شانس دوباره اي نيست براي ما انسانها ترس بوجود مي آورد بخصوص اگر ما خود را در زندگي تكميل نبينيم. منظور از تكميل نبودن اين است كه اگر ما فكر كنيم كه روزي كه در آن هستيم روز آخر عمر ماست، به اين فكر ميكنيم كه با زندگي خود چه كرده ايم، چه كار هايي داريم كه به پايان نرسانده ايم و اين كارهايي كه براي كساني كه اطراف ما هستند را به چه نحوي انجام داده ايم. تمام اين افكار به ما اين نتيجه را ميدهد كه هنوز با زندگي خود كامل نشده ايم و با احساس اين كه بخاطر ناكامل بودنمان آماده مرگ نيستيم، به انكار پناه مي بريم دليل ديگر ما براي انكار مرگ اين است كه ما انسان ها دوستدار ابدي بودن هستيم. زماني كه مرگ خود فكر ميكنيم به اين مي انديشيم كه پس از مرگ، شايد عزيزان و اطرافيانمان ناراحت شوند و براي مدتي هم همواره به ما فكر كنند ولي پس از آن وجود ما هميشگي و جاوه دانه نيست. براي همين هم بسياري از افراد مسن در سنين بالا به فكر اين هستند كه از خود اثري به جا بگذارند، مانند نوشتن كتاب يا هرگونه اثر ماندگار و منحصر به فرد. فكر جاوه دانه نبودن ما نه تنها ما را از مرگ و فكر كردن به ان دور ميكند بلكه باعث ميشود تا ما بودن و زندگي خود را نيز زير سئوال ببريم كه "تمام اين مدت زندگي براي چه؟، من كه در آخر ميميرم و كسي هم مرا به ياد نمي آورد از دلائل ديگر فكر نكردن به مرگ، ندانستن و آگاه نبودن به اينكه بعد از مرگ چه اتفاقي براي ما ميافتد و يا ما به كجا ميرويم است. همان طور كه مرگ يك امر طبيعي است وحشت و ترس از ندانستن هم طبيعي است. فكر كنيد شما را با چشمان بسته به جايي ميبرند، ندانستن اين كه كجا ميرويد و يا اينكه زماني كه چشمانتان باز ميشود با چه چيزي روبرو ميشويد شما را دچار ترس ميكند. همين مسئله در مورد مرگ هم صادق است. آمار نشان ميدهد كه اشخاصي كه به ادياني كه دوران پس از مرگ را زيبا و راحت جلوه ميدهند اعتقاد دارند، خيلي راحتتر با مرگ روبرو ميشوند و به مرگ آسوده فكر ميكنند تا اشخاصي كه در دينشان يا توضيحي از دوران پس از مرگ نيست و يا آن را بسيار سخت جلوه ميدهند. بعضي از انسانها ا ز اين مي هراسند كه پس از مرگ رنج خواهند كشيد، برخي فكر ميكنند پس از مرگ دوراني وجود ندارد و اين به ابدي نبودن آنها را تائيد ميكند. هر كس وابسته به دين و فلسفه خود به بعد از مرگ فكر ميكند و اگر اين افكار آزار دهنده باشد، آن شخص روي به انكار مي آورد فكر كردن ما به مرگ خودمان يك قسمت از كامل شدن با مرگ را شامل ميشود، قسمت ديگر آن اطرافيان ما هستند. شايد ما با مرگ كامل شويم ولي زماني كه ميبينيم و مي دانيم كه اطرافيان و عزيزانمان ما زماني كه ما از مرگ خودمان حرف مي زنيم و يا دچار نوعي بيماري كشنده هستيم، نمي توانند ما را رها كنند، از ناراحتي و عذاب آنان ما دچار ناراحتي و ترس ميشويم و به اين فكر ميكنيم كه اگر ما بميريم چه به سر عزيزانمان مي ايد و اين خود ميتواند دليلي براي فكر نكردن و روبرو نشدن با مرگ باشد در واقع دليل روبرويي و كامل شدن با مرگ اين است كه ما از زندگي خود لذت ببريم و تا زماني كه مرگ به سراغمان نيامده از تمام لحظات زندگي لذت ببريم. زمان كه ما با مرگ كامل مي شويم و از آن ترس نداريم و ميدانيم كه يك روز نوبت ما مي شود، در آن زمان است كه ما با زندگي خود كامل شدن را شروع ميكنيم يكي از راههاي كامل شدن با مرگ و همچنين زندگي اين است كه روز مرگ خود را تجسم كنيم. به اين فكر كنيم كه در آن روز دلمان ميخواهد چه ببينيم و يا از عزيزانمان چه بشنويم. زماني كه اين كار را ميكنيد، شايد با خود فكر كنيد "اي كاش با مادرم مهربان تر بودم"، "اي كاش قبل از مرگم به دختر ميگفتم چقدر دوستش دارم". اين اي كاش ها به ما كمك ميكند تا خواسته هاي خود را از زندگي بدانيم. بدانيم چگونه زندگي كردن ما در اين لحظه ميتواند ما را به تكامل برساند "مي خواهم زنده بمانم" با "نمي خواهم بميرم" دو مسئله متفاوت است. زماني كه شما ماگوئيد "نميخواهم بميرم" در واقع با مرگ در حال جنگ هستيد و با آن كامل نشده ايد و فقط از ترس و وحشتي كه از مرگ داريد است كه نميخواهيد بميريد. ولي زماني كه شما ميگوئيد "ميخواهم زنده بمانم" در واقع شما با مرگ كامل شده ايد و ارزش و اهميت زندگي خود را ميدانيد و براي همين است كه ميخواهيد زنده بمانيد. اين تفاوت بسيار مهمي است زيرا كه كامل شدن با مرگ ولي خواستن زندگي دقيقا هدف اصلي اين بحث ميباشد اگر شما مرگ و زندگي را مكمل يكديگر بدانيد، ديكر نه جنگي با مرگ داريد نه هراسي از آن. اگر مرگ نبود، زندگي هم ارزش خود را از دست مي داد. براي مثال فكر كنيد در بازار چه اجناسي گران و چه اجناسي ارزان است؟ اجناسي كه كمياب هستند و يا ديگر ساخته نمي شوند هميشه گران هستند و اجناسي كه به فراواني در دسترس هستند هميشه ارزان. زندگي هم اگر هميشه بود و مرگ وجود نداشت تا زندگي را خاتمه دهد، زندگي نيز ارزان و بي بها ميشد. اگر دقت كنيد هر زمان كه شما قسمتي از بدنتان دچار آسيب ميشود و يا اگر قسمتي از بدنتان از كار مي افتد، آن وقت است كه شما ارزش آن را ميدانيد، همين موضوع در مورد مرگ و زندگي حكم ميكند. زماني كه شما با مرگ كامل ميشويد و قبول ميكنيد كه يك روز زندگي شما پايان مي يابد، آن وقت است كه ارزش و اهميت زندگي را حس ميكنيد و از تمام لحظات آن لذت مي بريد و با انجام اين كار با زندگي خود كامل ميشويد و در موقع مرگ به خاطر كامل بودن با زندگي خود با آرامش سفر خود را در زندگي به پايان ميرسانيد در پايان اين است كه زندگي و مرگ مكمل يكديگر هستند و با به آرامش رسيدن و كامل شدن با خود ميتوانيد زندگي و مرگ آرام و راحتي داشته باشيد دكتر فوژان زيني و رزيتا اصلمند |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|||||||||||||||