مقالات  
  مبارزه با منفي گرايي  
طبيعتا اين افکار منفي هستند که منفي گرايي را توليد ميکنند . منفي گرايي بزرگترين سد و مشکل ما براي رسيدن به خوشبختي است . در کودکي ما از رفتار , افکار و گفتار اطرافيان مياموزيم که چگونه در مورد خودمان , زندگي و کلا جهان هستي فکر کنيم و تصميم بگيريم . زماني هم که بزرگسال ميشويم تمايل داريم برطبق همان اتفاقات و برداشتهاي کودکي به دنيا و زندگي خود شکل بدهم . کلا انسان تجربيات کودکي و گذشته را با خود حمل ميکند وبر اساس همان الگوها نسبت به اتفاقات زندگي احساس پيدا ميکند و عکس العمل نشان ميدهد

نکته بسيار مهم در اينجا اين است که اين خود ما هستيم که تصميم ميگيريم که چگونه برداشت و نتيجه ايي از اتفاقات داشته باشيم . همه ما انسانها در مغز خود دستگاهي داريم به نام دستگاه انديشه ساز که دائما براي ما فکر توليد ميکند . از طريق حواس پنجگانه که توليد کننده احساسات ما هستند ؛ مرتبا احساسات و برداشتهاي خود را به ذهن و يا دستگاه انديشه سازمان مخابره ميکنيم . بنابران مبينيد که برداشتها و معاني از اتفاقات ميتوانند ميان انسانها کاملا متفاوت باشند چرا که انسانها داراي احساسات و تجربيات و به عبارت ديگر نگاه و تعبير متفاوت نسبت به اتفاقات ميباشن

اما خوشبختانه آنچه که به برداشتهاي ما نسبت به وقايع جان ميدهد انتخابي و اختياري است .اين خود ما هستيم که ميتوانيم از رخ دادي براشت منفي داشته باشيم و يا عکس آن . مهم اين است که ما از چه ديدگاهي به آن واقع مينگريم و تعبير ميکنيم . در علم روانشناسي مبحثي وجود دارد به نام معني درماني ؛ بدين معني که ما ميتوانيم معاني خود را تغيير دهيم . يعني طريقه ايي پيدا کنيم که توسط آن زخم ها و برداشتهاي منفي مان را ترميم کرده و معاني جديدي به نگاه و برداشتهاي خود بدهيم . بهترين طريق ترميم ميتواند دادن عشق و محبت به خويشتن باشد

روان درمانان هميشه از اين شيوه استفاده کرده و عشق انسانها را به خودشان بيدار و جلب کرده اند . به آنها ميآموزند که چگونه عشق را به مانند کشاورزي کشت و درو کنند

همه ما داراي افکار و احساسات متفاوتي هستيم ؛ هم مثبت و هم منفي , مهم اين است که موفق شويم افکار منفي را از خود جدا کنيم . در واقع افکار منفي را از خود جدا کردن به معني عشق دادن به خود است . ما ميتوانيم ميان باورهايمان به خود حق انتخاب بدهم تا با انتخاب اعمال خود به انتخاب نتايج مثبت دست يابيم انتخاب انديشه ورفتار ما در واقع براساس نياز و فايده ما صورت ميگيرد ؛ نياز و فايده ايي که تعيين کننده اصلي آن کودک درون ما ميباشد . ما براساس الگوهايي که در دوران کودکي در ذهن مان ساخته شده است اعمال و رفتار خود را شکل ميدهيم و در انتظار دريافت عکس العمل ها ميمانيم . براي نمونه اگر در کودکي آموخته اييم که با مظلوميت ميتوان به خواسته هاي خود رسيد , همان الگو را در بزرگسالي در مواردي که مايليم به چيزي دست يابيم استفاده ميکنيم . بايد بدانيم که تغيير اين الگوها و مدلها انجام شدني است ؛ منتها جايگزيني آنها نياز به زمان و انرژي و تمرين لازمه دارد . اما زماني که آن را فرا بگيريم پس از مدت زماني انجام آنها به طور اتوماتيک صورت ميگيرد . براي نمونه زماني که شما تمرينات رانندگي را آغاز ميکنيد در جلسات اول نياز به توجه و تمرکز ذهن بالايي داريد که اين کار از شما انرژي فراواني ميبرد , اما بعد از اتمام چندين جلسه انجام تمام آنها به صورت اتوماتيک در شما صورت ميگيرد

ما در رفتارهاي خود بسياري اوقات بطور اتوماتيک عمل ميکنيم , يعني در واقع تنها از همان الگوها شکل گرفته شده در ذهنمان استفاده ميکنيم . حال وقتي که ما ميبينيم آن الگوها و مدلها ديگر جواب گوي رسيدن ما به خواسته هايمان نيست و يا ديگر بر اساس انجام آنها دنياي بيروني نميتواند به ما پاسخ مثبت بدهد , ميبايست اين قدرت را به خود بدهيم تا بتوانيم مدلهاي کارساز تري را جايگزين کنيم . آنچه مشخص است ما دنياي بيروني خود را نميتوانيم تغيير دهيم ولي قادر به تغيير انديشه و ديدگاهها و رفتار درون خود هستيم

حال ميپردازيم به اين مطلب که چه مدلهاي رفتاري نشان ميدهد که ما هنوز عشقي به خود نداريم

ـــ ايرادگيري از خود و صدور محکوميت براي خويشتن به صورت سرزنش ويا حتي تنبيه بدني . اگر دقت کنيد هنگامي که حين آشپزي دست شما توسط چاقويي که در دست داريد بريده ميشود و يا درحين انجام کاري چيزي از دست شما بر روي زمين پرتاب ميشود و شما را به درد مياورد ؛ زماني است که شما در افکار سرزنش بار خود غرق هستيد و اين ناخودآگاه شما در پي تنبيه خود عملي را که به شما درد وارد کند انجام ميدهد .

ما از بچگي ياد گرفته ايم که هر وقت کار بد و اشتباهي انجام دهيم بايد فوري تنبيه شويم ؛ حال اين تنبيه ميتواندبصورت لفظي و يا بدني باشد . هرگاه ما در فکرمان خود را سرزنش ميکنيم غير ارادي اتفاقي را پيش مياوريم تا مدل تنبيهي خود را کامل کنيم . زماني که ما از خود ايراي ميگيريم و خود را محکوم ميکنيم در واقع عشق به خويشتن وجود ندارد .

ـــ زماني که شخص احساس ميکند تحت ظلم واقع شده است وتحت تاثير اين ظلم درد و ناراحتي ميکشد . در فکرش شخص ظالم را سرزنش ميکند ولي در واقع درد را به خوشتن وارد ميکند . توجه کنيد زماني که شخص از فردي ديگري انتقاد ميکند حتي اگر آن شخص حضور نداشته باشد و فقط با خود ميانديشد که چقدر به او بد کرده است و چه به روز او آورده است ؛ چه شهيدي از خود مي سازد ؛ اين زماني است که عشق به خود حضور ندارد .در آن لحظات تنها احساس مظلوميت و ترحم و دلسوزي به خوشتن وجود دارد . در واقع در چنين شرايطي فرد خود را ميسوزاند و به خود درد وارد ميکند .

:نگاهي اجمالي به ساير مواردي که حاکي از عدم عشق به خويشتن است

بي نظمي ؛ چه در امورخانه , کار و حتي نوع صحبت کردن

داشتن عادتهاي بد که درواقع به شما صدمه ميزند ؛ مانند عصبانيت , مخفي کاري , سرکوب کردن احساسات , سکوت و استعمال دخانيات و استفاده از الکل به تعويق انداختن آنچه که براي شما مفيد ميباشد

انتخاب وجلب دوستي با اشخاصي که براي زندگي شما مفيد نيستند

صرف نظر از منافع خود به صرف خريد آبرو و رودربايسي

اجتناب کردن از رفتار , گفتار و عملي که از عدم انجام آنها به شما احساس بد دست ميدهد

طمع کاري در مورد آنچه که احساس ميکنيد براي شما ميتواند خوب ومفيد باشد

اتاق تاريکي را در نظر بگيريد که وقتي وارد آن ميشويد تنها تاريکي است ولي زماني که چراغ را روشن ميکنيد با نور چراغ اتاق روشن ميشود . زماني که تاريکي است نور نيست , و عکس آن ؛ زماني که نور هست تاريکي وجود ندارد . حال ميتوان تاريکي را به سرزنش و انتقاد به خود ؛ و عشق به خود را به روشنايي تشبيه کرد . بنابراين ميبينيد که هر دو آنها نميتواند همزمان با هم وجود داشته باشد . حتي در تحقيقات به عمل آمده ثابت شده است ؛ افرادي که با داشتن عشق به خود داراي افکار مثبت هستند ؛ به هنگام بيماري ها ؛ حتي بيماري هاي بسيار جدي ؛ قدرت مقابله بالاتري با آن بيماري و برطرف کردن آن دارند

حال ببينيم عشق به خويشتن را چگونه ميتوان به وجود آورد ويا به عبارتي ديگر چگونه ميتوان مانند کشاورزي دانه عشق را کاشت و درو کرد : دانه هاي عشق در واقع همان افکارهايي هستند که مدام در مزرعه ذهن ما کاشته ميشوند ؛ همان عادتها است که بر اساس آنها ما مرتبا از اتفاقات اطراف خود برداشت ميکنيم و در ضمير ناخودآگاه خويش آنها را نگه داري ميکنيم و در عکس العملهاي خود اتوماتيک وار آنها را بروز ميدهيم . حال قرار بر اين ميشود که ما دانه هايي را براي کشت انتخاب کنيم که بار مثبت به ما بدهند ؛ براي ما بار دوستي , صميمت , وفا , اعتماد و هرچه که در آينه هستي براي ما با ارزش مي نمايد به ارمغان بياورد . ولي قبل از هر چيز ما نياز به اين داريم که مزرعه مان آماده کشت و آماده پذيرش دانه ها باشد ؛ يعني ذهن ما آماده يک تغييرو تحول باشد . مرحله بعدي صبر و تحمل و پرستاري ما براي جوانه زدن ؛ گل دادن و رسيدن به مرحله ميوه دادن ميباشد

زماني که ما داراي افکار مثبت باشيم به همان نسبت براي اطرافيان خود نيز حال وهواي يک فضاي مطلوب را به وجود مياوريم . انگيزه هاي زندگاني مان پر بار تر ميشود , و در مواجه شدن با مشکلات ؛ صبوري و بردباري بيشتري از خود نشان ميدهيم و در مقايسه با زيبايي زندگي مشکلات براي ما کوچک و ناچيز مينمايند

دکتر فوژان زيني، دکتر الهه يوسفيان